رضا قليخان هدايت

1033

مجمع الفصحاء ( فارسي )

مر او را چو ديدم سر از خواب مست * به دو گفتم اى سرو پيش تو پست دمى نرگس از خواب دوشين بشوى * چو گلبن بخند و چو بلبل بگوى چه مىخسبى اى فتنهء روزگار * بيا و مى لعل نوشين بيار نگه كرد ژوليدهه از خواب و گفت * مرا فتنه خوانى و گويى مخفت در ايام سلطان روشن نفس * نبيند مگر فتنه در خواب كس الا تا درخت كرم پرورى * گر اميد دارى كز آن برخورى عجب دارم از خواب آن سنگدل * كه خلقى بخسبند ازو تنگدل دل دوستان جمع بهتر كه گنج * خزينه تهى به كه مردم به رنج فى الانصاف چنان قحطسالى شد اندر دمشق * كه ياران فراموش كردند عشق بخوشيد سرچشمه‌هاى قديم * نماند آب جز آب چشم يتيم نه در كوه سبزه نه در راغ شخ * ملخ بوستان خورد و مردم ملخ در آن حال پيش آمدم دوستى * ازو مانده بر استخوان پوستى به دو گفتم اى يار فرخنده‌خوى * چه درماندگى پيشت آمد بگوى نگه كرد رنجيده در من فقيه * نگه كردن عالم اندر سفيه كه مرد ار چه بر ساحلست اى رفيق * نياسايد و دوستانش غريق من از بينوايى نيم روى زرد * غم بينوايان رخم زرد كرد يكى را به زندان درش دوستان * كجا ماندش عيش در بوستان در نصيحت سلطان عهد خود گويد خبر دارى از خسروان عجم * كه كردند بر زيردستان ستم نه آن شوكت و پادشايى بماند * نه آن جور بر روستايى بماند به قومى كه نيكى پسندد خداى * دهد خسروى عادل و نيك‌راى چو خواهد كه ويران كند عالمى * نهد ملك در پنجهء ظالمى